مردی به دیگری گفت: هنگامی که مد دریا بالا آمد سطری بر ماسه ها نوشتم. مردم ایستادند تا آن را بخوانند و کوشیدند تا کسی آن را خراب نکند. مرد دیگری گفت: من نیز روی ماسه ها سطری نوشتم اما چون مد دریا پایین آمد توسط امواج محو گردید.حال به من بگو تو چه نوشته بودی؟ مرد اولی پاسخ داد: "من آن کسی هستم که هست" تو چه نوشته بودی؟ دیگری گفت: "من چیزی نیستم جز قطره ای از این اقیانوس بزرگ"
نوشته شده توسط سوزان یوسف در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها
همه ی ما با محرم آشناییم و سالهاست تو این حال و هواییم!
فقط براتون عکس میزارم!
برام دعا کنین امتحانای ترمم شروع شد و ممکنه تا آخر دی نیام!

نوشته شده توسط سوزان یوسف در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 1:57 موضوع | لینک ثابت
شوهر مورد علاقه ی یک دختر در سنین متفاوت
دختر 18 ساله : به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمیدونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره میخواد درس بخونه!![]()
دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر میخواد ادعا میکنه که خیلی واقع بینه ولی مرده ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه ی کافی باشه و سخاوتمند و او باید شوخ طبع ورزش کار شیک پوش رمانتیک و شنونده خوبی باشه! بله خصوصیات و صفات آن مرد بسیار طولانی است دختر مردی را می خواد که او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها هدایا و دادن وعده ی عشق عبدی و جاویدان تبدیل به الهه گرداند!![]()
دختر 32 ساله : کم کم داره بوی ترشی میاد
دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزش کار خوش تیپ و... باشد یه کار خوب با حقوق کافی!!!!!![]()
![]()
دختر 42 ساله
: تنها یک مرد می خواد(بیچاره ترشید
)یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه
دختر52 ساله : او فقط می خواااااااااااهد هر چی بود باشه!! دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش اینقدر ترسناک نباشه که نوه هاشو بترسونه راه توالت را هنوز بیاد داشته باشه
دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته !

دختر72 ساله
: تعجب نکنید!!! بعضی دخترها تا این سن هم عمر میکنن! ولی مطمئن نیستم که مرد مورد علاقش هنوز نفس بکشه
!!!!!
پی نوشت:
تصمیم گرفته ایم وبلاگمان را گروهی کنیم.هم اکنون نیازمند یاری وبلاگیتان هستیم![]()
پی نوشت نویس شدم ای والله![]()
نوشته شده توسط سوزان یوسف در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت
تو من نيستي و من تو نيستم و ما – ما نيستيم
ما هستيم اما من تنها تو تنها
من نيستم آنچه كه هستم و هستم آنچه كه نيستم
تو هستي براي غرور و من هستم براي تو و تو نيز هم نوشته هاي من
هدايت و پيانوي معروفي پلي ست براي ما شدن
وطبيعت هست آنچه كه هست
پس او كار خود را خواهد كرد
پس گله اي نيست از او ..
نوشته شده توسط سوزان یوسف در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدیگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
!
نوشته شده توسط سوزان یوسف در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها
دوستای خوبم چند لحظه پیش فهمیدم که یکی از دوستای خوبم به رحمت خداوند رفته!
اسمش ستایش بوده و ۱۵ ساله!
این لینک وبلاگی بود که توش فعالیت می کرد!براش دعا کنین!
من مطمئنم که بهشته![]()
خداوند به خانواده ش صبر بده
نوشته شده توسط سوزان یوسف در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 3:2 موضوع | لینک ثابت
سلام
معذرت میخوام از دیر اومدنم!
***************************
آسمان ها ببارید
که سوگند ها و باورها نقض خواهند شد
و آن سان که شاه شمشیر
با دنیای پست وداع خواهد کرد
**********************
شهادت امیرالمومنین و به همه ی شما تسلیت میگم چرا که شاید نتونم بهتون سر بزنم

نوشته شده توسط سوزان یوسف در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 3:1 موضوع | لینک ثابت
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )

نوشته شده توسط سوزان یوسف در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی شما بچه ها
نمی دونم یه مدتیه پشت سر هم بد میارم!
بچه ها برام دعا کنین مادر بزرگم حالش اصلا خوب نیست و الان تو بیمارستان براش دعا کنین!!!
ممنون همتونم!
دوست نگران شما
سوزان
***************************
دوستای خوبم اومدم مطلبمو ویرایش کنم!!!
مادر بزرگم حالش بهتره و به لطف انسولین جان قندش پایین اومده و قراره مرخصش کنن تا تو خونه ازش مراقبت کنن!
فعلا که نوبتی ازش مراقبت می کنن چون دوس داره تو خونش باشه!
ممنونم از همه شما و دعاهاتون! ولی خودمونیما دعاهاتون خوب میگیره!!!![]()
راستی دیروز تولد یکی از عزیز ترین دوستای من بود!
نیلوووووووووووووووووووو جوووووووووووووونم هپی برث دی بابا![]()
نوشته شده توسط سوزان یوسف در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 2:35 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه!
فقط خواستم بگم که من برگشتم! جای همتون خالی کلی حال داد! امام رضا(ع) واقعا از این رو به اون رومون کرد!!!کلی عکس گرفتیم. برای همتون دعا کردم دستمم رسید گرچه مخالفم از اینکه دیگرانو ضربه فنی کنم برم جلو ولی تکنیکی هست به اسم صف بستن که کسیو اذیت نمیکنه این فقط یه گوشه اجرا میشد که ما از همون بهره بردیم!
تولد آقا امام زمان(عج) مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک!!!!

نوشته شده توسط سوزان یوسف در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
کاش مي شد سرنوشت خويش را از سر نوشت ،
کاش مي شد اندکي تاريخ را بهتر نوشت ،
کاش مي شد پشت پا زد بر تمام زندگي ،
داستان عمر خود را گونه اي ديگر نوشت.
سلام به همه ی شما دوستان
به وبلاگ من خوش آمدین و
امیدوارم از اون لذت ببرین
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح این
قالب:
قالبهای مذهبی بلاگفا